X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 26 اردیبهشت 1389
یک صبحانه با دو ویزا یا چگونه ویزای خود را به باد بدهیم!
 
چه تقصیر داریم ما که چیدمان فرودگاه فرانکفورت نسبت به آن یکباری که ما دیده بودیم عوض  شده بود؟ یادمان بود که آن دفعه اول راست شکممان را گرفتیم و از صبحانه خوری سر درآوردیم. اما این بار تا وارد شدیم جمعیت انبوهی را دیدیم که به مصداق آیه شریفه "السابقون السابقون" در رسیدن به صفوف کج و کوله ای از هم پیشی می گیرند. ما هم که به صف اعتیاد عجیبی داریم و از طرفی خواستیم یاد ملانصرالدین مرحوم را زنده کنیم که جماعتی را فریفت که فلان جا، فلان چیز مجانی می دهند و بعد خودش هم پی مردم می دوید بس که باورش شده بود که نکند واقعا چیزی باشد و جا بماند.
 
خلاصه، در حالی که کوپن صبحانه اهدایی شرکت معظم لوفت هانزا را در جیب داشتیم، به همان صفوف دشمن شکن پیوستیم و البته دستگیرمان شده بود که اینجا همان پل صراط است که روادید را نگاه می کنند و خوشبختانه سابقه ی بعضی پاسبان های بداخم و بدگیر جرمانی جماعت را در همین مقر داشتیم. فلذا گردن کشیدیم یکی از خوش اخلاق هایش را پیدا کنیم که سر صبحی سوالات شب اول قبر را ازمان نپرسد و به همان سفارت معظم مملکت سوئد که اجازه ی پا گذاشتن در خاک مقدسشان را به ما داده، اعتماد کند و ما را مفتخر به درج مهر ورود بنماید.
الحمدلله و المنة ختم به خیر شد و قضیه با نشان دادن کارت بندگی شرکت معظم زیمنس و لبخند ملوس آقای افسر که: "اینجینیر؟" فیصله یافت که البته ما نیز متقابلا خنده گل و گشادی تحویل دادیم که روز خوبی برای ایشان ساخته باشیم و آن لبخند قشنگ رو صورتشان نماسیده باشد ان شاء الله!
 

باری، ممهور به مهر ورود گشتیم و بعد سراغ همان رستوران مورد نظر را گرفتیم و البته نه فقط من بلکه کل جماعت ایرانی وارد شده در همین سرگشتگی بودند و بنا به راهنمایی ِ یک راهنمای محترم، یک مسیری را در پیش گرفتیم که باز به یک سری دروازه ختم شد با افسرهای مهربان با این تفاوت که این بار پرنده هم پر نمی زد! اعتماد به نفسمان را جمع کردیم رفتیم داستان را برای ایشان توضیح دادیم و ایشان پاسپورت ما را طلب کردند و بعد با آن همکارشان گفت و گوی کوتاهی رد و بدل کردند که ما فقط اسم مملکت عزیزمان را آن وسط هایش ملتفت شدیم و بعد در کسری از ثانیه،‌ مهر دیگری بر تنها مدرک معتبر ما ضرب نمودند و ما را راهی نمودند! ما هم اول نفهمیدیم قضیه از چه قرار است و همچنان کوپن صبحانه در دست دنبال رستوران گشتیم و یافتیم! کل جماعت ایرانی موجود در پرواز در آن محل به سر می بردند و مشغول فریضه مقدس غیبت بودند و البته جهد عظیمی هم می نمودند و خداوند این جهاد اکبر را در بلاد بیگانه با ضریب دو و سه منظور بگرداند!

به هر حال صبحانه مختصر اهدایی را تناول نموده، تصمیم به مراجعت و یافتن پرواز بعدیمان به مقصد اصلی که همان ولایت سوئد باشد نمودیم. پس از پرس و جوی فراوان ملتفت شدیم انگار تازه پایمان را از هواپیما بیرون گذاشته ایم و باید دوباره به همان صفوفی که وصفش را دادیم بپیوندیم و به زودی خودمان را در مقابل همان آقای خندان یافتیم!! گردش کار را خدمتشان ارائه دادیم و ایشان در حالی که دست به مهر می شدند توضیح دادند که:

"این مهری که همکارم برای شما زده مهر خروج می باشد و شما در حال حاضر آنطرف مرز به سر می برید و از دوبار ورودی که اجازه داشته اید یکیش پر! هم اکنون یک عدد مهر ورود دیگر باید درج بنمایم برایتان ملس!‌" ما در حالی که گردمان را کج کرده بودیم،‌ به روش میهنی خواستیم راه دیگری بیابد و این گونه با حیثیت دو عدد ویزای ناقابل ما بازی ننماید که البته خیلی آرام و دوستانه جوابی داد که ما خودمان مهر را از دستش گرفتیم و همچین سفت کوبیدیم روی تنها مدرک معتبرمان که روادید و پاسپورت کلا تحت تاثیر قرار بگیرد! و آن پاسخ حکیمانه این بود که "قشنگ! اگر الان هم تشریف ببری و من هم مهر نزنم،‌ روزی که می خواهی تشریف ببری به مملکت عزیز خودت، یکی از همکاران من از شما خواهد پرسید که شما کی اومدی که حالا می خوای بری؟! و این یعنی ورود غیرقانونی به خاک پاک مملکت جرمانی! "

 

چنین شد که ما در عرض کمتر از یک ساعت، وارد اروپا شدیم، خارج شدیم، صبحانه خوردیم، و برگشتیم!